آره عزیز دلم ما هنوز پیش دایی بابک هستیم.خیلی دلم براتون تنگ شده .شنیدم که خیلی هوای آروین رو داری با هم پارک میرین آی پد هاتون رو به هم قرض میدن

 fthdfh

 مامان و بابا برای کادو تولدت یه تبلت گرفتن .منتها شما کادوتو از الان دریافت کردی آخه تولدت یک ماه دیگه هست البته قرار شد ه که کیف تبلتی که سفارش دادن من برات بیارم کادو تولدت باشه.....اینروزها شما وقتت پره.. کلاس زبان ...اسب سواری... پارک.... چند روز پیش هم که رفته بودی (آشنایی با مربی) به خاله آیدا گفته بودی من دیگه وقتی مادر جونم بیاد میام مهد کودک....عزیزم..          

 xs03gif407xs03gif395 

   

 

 



تاريخ : يکشنبه 16 شهريور 1393 | 11:00 | نویسنده : مادر جون |

آره تقریبا" که چه عرض کنم تحقیقا" دو ماه ونیمی هست که نتونستم چیزی برات بنویسم.آخه درگیر آروین بودم .شما هم که دیگه مثل  اون وقت ها که کوچولو تر بودیی پیش ما نمیای. حالا دیگه دوست پیدا کردی ..زود زود دلت برای خونتون واسباب بازی هات تنگ میشه. البته هفته ای دو سه روز میای پیش ما.چون بابا رضا میره داراب وشما تنها می مونین. روزی هم که مامان دانشگاه درس میده که شما رو پدر جون میبره مهد کودک با همراهی دایی مکی....البته حالا که من برات مینویسم .دیگه مهدت تعطیل شده وبعد از یک هفته استراحت. داری با علیرضا ودایانا میری کلاس زبان.بعضی از عصر ها هم با هم میرین پارک .عکس ها شو برات میزارم...الان که این ها رو برات یادداشت میکنم .یک ماهی هست که پیش دایی بابک هستم.(آمریکا) دلم براتون تنگ شده اما هر روز باهاتون تماس دارم .حتی با هم بازی هم میکنیم.اون شب که خوابت نمیو مد کلی با هم متکا بازی کردیم وتو بهم میگی که چی برات بیارم.عکس چیزهایی رو که برات گرفتم میزارم اگه وقت کردم....فعلا"...



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 10:17 | نویسنده : مادر جون |

تابستون وآب بازی ..این هم استخر بادی وشما در حال شنا .اما آروین میتر سید شنا کنه؟!

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 10:11 | نویسنده : مادر جون |

نارنجی وطلایی دو تا جوجه های آروین بودن که آورده بودش خونه ما وشما دوتایی باهاشون بازی میکردین.یه روز طفلک طلایی به طرز ناباورانه ای مفقود شد. وچون آروین میخواست بره فسا نارنجی رو پیش شما گذاشت.اما نارنجی هم مریض شد و مرد.خدا رو شکر شما با این موضوع کنار اومدی....واما تصویر

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 10:06 | نویسنده : مادر جون |

این هم یکی دیگه از کارهای مهد کودک..

  

و اینجا شما دوتا پسر خاله هوس کردین تو حیاط عصرونه بخورین

  



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 10:01 | نویسنده : مادر جون |

فعلا این عکس ها رو با توضیخ برات میزارم.....

 مشغول بازی کردن 

 

 

اینجا هم تولد دایی سیامک



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 9:45 | نویسنده : مادر جون |

 تور عکاسی  در باغ ارم همراه با مهد کودک

 

واینجا هم مزرعه مهد کودک هست که هر کلاسی یه باغچه داره که توی اون بذر کاشته که شما کاهو کاشتین وهروز مراقبش هستین والان قابل برداشته. که میچینید وبا غذاتون میخورین 

 



تاريخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 | 1:54 | نویسنده : مادر جون |

باز هم شیطنت شما برای عکس گرفتن 

 

 

اینجا هم با آروین دارین سی دی حسنی رو میبینین وموز میخورین

 

این هم پیراهنی که برای پدر جون گرفتم وشما اونو پوشیدی وبیرون نمی یاری از تنت ومیگی ببین چقدر اندازمه



تاريخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 | 1:37 | نویسنده : مادر جون |

از اونجا که به طور مرتب وقت نمی کنم یاد داشتی برات بزارم .مجبورم جمع بندی کنم.این هفته تو یه فرصتی که پیدا کردم رفتم وبرات یه نقاب بت من گرفتم ودوتا اسلحه که تو وآروین دو تایی بتونید بازی کنید. 

 

بعدش هم مامان برات اسکوتر گرفته بود وشما اونو آورده بودی که نشون ما بدی

 

 

وبه آروین هم اجازه دادی که سوار بشه

 

 



تاريخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 | 1:27 | نویسنده : مادر جون |

سه شنبه مجدادا" شما اومدین پیش ما ولی آروین رفت خونشون تا 5 شنبه برگرده که شما شاکی شدی ومی خواستی که پیشمون باشه.این روزها شما بنا به مغتضی سنت خیلی حسادت ولجبازی وغرغر میکنی ولی خیلی مهربونی اینم از عکسات

 

عکس 

 

عکس  

رفتی اون زیر وشیطون شدی

 

زیر میز 

 

خرید 

اینجا هم رفتی با پدر جون برامون نون گرفتی

فیگور 

اینجا هم شما تو ژستی وبا عینکی که زدی مثلا" زورو شدی



تاريخ : شنبه 6 ارديبهشت 1393 | 15:46 | نویسنده : مادر جون |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد