اولین نوه گلم آبتین

هنوز در سفرم..........

آره عزیز دلم ما هنوز پیش دایی بابک هستیم.خیلی دلم براتون تنگ شده .شنیدم که خیلی هوای آروین رو داری با هم پارک میرین آی پد هاتون رو به هم قرض میدن    مامان و بابا برای کادو تولدت یه تبلت گرفتن .منتها شما کادوتو از الان دریافت کردی آخه تولدت یک ماه دیگه هست البته قرار شد ه که کیف تبلتی که سفارش دادن من برات بیارم کادو تولدت باشه.....اینروزها شما وقتت پره.. کلاس زبان ...اسب سواری... پارک.... چند روز پیش هم که رفته بودی (آشنایی با مربی) به خاله آیدا گفته بودی من دیگه وقتی مادر جونم بیاد میام مهد کودک....عزیزم..                       ...
16 شهريور 1393

مادر جون تنبل شده..!!!!!!!!!

آره تقریبا" که چه عرض کنم تحقیقا" دو ماه ونیمی هست که نتونستم چیزی برات بنویسم.آخه درگیر آروین بودم .شما هم که دیگه مثل  اون وقت ها که کوچولو تر بودیی پیش ما نمیای. حالا دیگه دوست پیدا کردی ..زود زود دلت برای خونتون واسباب بازی هات تنگ میشه. البته هفته ای دو سه روز میای پیش ما.چون بابا رضا میره داراب وشما تنها می مونین. روزی هم که مامان دانشگاه درس میده که شما رو پدر جون میبره مهد کودک با همراهی دایی مکی....البته حالا که من برات مینویسم .دیگه مهدت تعطیل شده وبعد از یک هفته استراحت. داری با علیرضا ودایانا میری کلاس زبان.بعضی از عصر ها هم با هم میرین پارک .عکس ها شو برات میزارم...الان که این ها رو برات یادداشت میکنم .یک ماهی هست...
16 مرداد 1393

آب بازی.

تابستون وآب بازی ..این هم استخر بادی وشما در حال شنا .اما آروین میتر سید شنا کنه؟!         ...
16 مرداد 1393

نارنجی وطلایی...

نارنجی وطلایی دو تا جوجه های آروین بودن که آورده بودش خونه ما وشما دوتایی باهاشون بازی میکردین.یه روز طفلک طلایی به طرز ناباورانه ای مفقود شد. وچون آروین میخواست بره فسا نارنجی رو پیش شما گذاشت.اما نارنجی هم مریض شد و مرد.خدا رو شکر شما با این موضوع کنار اومدی....واما تصویر       ...
16 مرداد 1393

تور عکاسی با مهد کودک

 تور عکاسی  در باغ ارم همراه با مهد کودک   واینجا هم مزرعه مهد کودک هست که هر کلاسی یه باغچه داره که توی اون بذر کاشته که شما کاهو کاشتین وهروز مراقبش هستین والان قابل برداشته. که میچینید وبا غذاتون میخورین    ...
23 ارديبهشت 1393

یادداشت

باز هم شیطنت شما برای عکس گرفتن      اینجا هم با آروین دارین سی دی حسنی رو میبینین وموز میخورین   این هم پیراهنی که برای پدر جون گرفتم وشما اونو پوشیدی وبیرون نمی یاری از تنت ومیگی ببین چقدر اندازمه ...
23 ارديبهشت 1393

خاطرات این هفته

از اونجا که به طور مرتب وقت نمی کنم یاد داشتی برات بزارم .مجبورم جمع بندی کنم.این هفته تو یه فرصتی که پیدا کردم رفتم وبرات یه نقاب بت من گرفتم ودوتا اسلحه که تو وآروین دو تایی بتونید بازی کنید.    بعدش هم مامان برات اسکوتر گرفته بود وشما اونو آورده بودی که نشون ما بدی     وبه آروین هم اجازه دادی که سوار بشه     ...
23 ارديبهشت 1393

سه شنبه با شما

سه شنبه مجدادا" شما اومدین پیش ما ولی آروین رفت خونشون تا 5 شنبه برگرده که شما شاکی شدی ومی خواستی که پیشمون باشه.این روزها شما بنا به مغتضی سنت خیلی حسادت ولجبازی وغرغر میکنی ولی خیلی مهربونی اینم از عکسات          رفتی اون زیر وشیطون شدی         اینجا هم رفتی با پدر جون برامون نون گرفتی   اینجا هم شما تو ژستی وبا عینکی که زدی مثلا" زورو شدی ...
6 ارديبهشت 1393